تبلیغات
‏موجودات فضایی‌ - داستانهای مستند و واقعی‌ از ارتباط با موجودات فضایی‌

‏همه چیز در مورد تحقیقات بر روی موجودات فضایی‌

‏عصر مدرن

جستجو

 

داستانهای مستند و واقعی‌ از ارتباط با موجودات فضایی‌

سه شنبه 22 دی 1388   02:40 ب.ظ

رو یدا دهای کاملا و اقعی خانم بتی اندرسون *** قسمت سوم ***
 

موجودات فضایی‌

 

 
رویدادهای کاملا واقعی خانم بتی اندرسون *** قسمت سوم ***

***قسمت سوم *** بتی نیز شاید تصادفا و یا عمدا اولین تماس نزدیک

خود را با این موجودات در سال 1944 تجربه می کند .او در آن زمان فقط 7 سال داشت ودر شهر لئومینستر ماسا چوست زندگی می کرد .روزی در حالی که برای بازی به محوطه ای رفته بود و انتظار دو ستش دی دی را می کشید تا بیاید و با او بازی کند از اعجازی از تکنولوژی رو برو می شود یک گلوله کوچک نورانی را می بیند که به طرف پارک بازی پرواز می کند اما قدرت تکان خوردن برای دفاع از خود را نداشته .او در یکی از جلسات هیپنوتیزم فاز دوم در این باره چنین می گوید:فرد:چه شده؟بتی:چیزی مثل زنبور اما نورانی در اطراف من وزوز می کند و مرتبا بدور من میچرخد. فرد: آیا کوچک است؟بتی :بله!مرتبا به اطراف و دور سر من می چرخد .فکر کنم که یک زنبور باشد.آخ!!در این لحظه بتی بسیار و حشت زده به نظر می رسد .فرد می بایستی چاره ای بیاندیشد تااو را آرام کند .صدای وحشت زده دختری کوچک که از حلقوم بتی خارج می شود مو را بر تن افراد حاضر در جلسه سیخ کرده بود .فرد مدتی کوشید تا او را آرام کند و از این واقعه وحشتناک فاصله بگیرد بتی بایستی صحنه را طوری توصیف کند که گوئی خود درگیر این ماجراها نبوده و از دید یک ناظر صحنه را توصیف کند .وبس .اما بتی مرتبا به حالتی باز می گشت که نشان میداد که او دارد آن وقایع را دوباره تجربه می کند و فرد هم سعی می کرد تا او را آرام کند تا به نقش یک ناظر صحنه محدود کند .پس از تلاش بسیار سرانجام بتی موفق شد جریان آن واقعه را در حالتی آرام بیان کند .بتی: من در آنجا نشسته بودم و چییپس می خوردم و به گلهای آبی رنگ کنار کلبه بازی خیره شده بودم .من منتظر دی دی هستم که بیاید تا با هم بازی کنیم .و بعد ناگهان یک زنبور بزرگ و پشمالو یا چیزی مثل آن را می بینم اما این یک نور درخشان است که به دور سر من می چرخد و بعد هم به اینجا(پیشانی )چسبید...مرا به پشت به زمین انداخت خیلی سرد بود و من احساس کردم که خوابم می آید .فرد :بسیار خوب ادامه بده.بتی:من در آنجا روی زمین افتاده ام ولی دارم چیزی را می شنوم .حالت سر گیجه بمن دست داده و صدائی را می شنوم که به من صحبت می کند . صداهای زیادی هستند که همگانی با هم صحبت می کنند .آنها دارند مطلبی را بمن می گویند... آنها مدتها مراقب من بوده اند ،و من، آه، من حالم خیلی خوبست .و آنها همینطور با من صحبت می کنند و می گویند که خیلی خوب پیشرفت کرده ام... آنها شرایط را آماده کرده اند ... اما هنوز مدتی حدود پنج سال هم بیشتر طول خواهد کشید تا آنها دوباره به دیدار من بیایند .من آن وقت دوازده ساله خواهم بود .تماس بعدی بیگانگان با بتی واقعا هم زمانی رخ داد که او دوازده ساله بود .خانواده او دیگر در آن منزل  زندگی نمی کرده و به شهرک وست مینستر که در آن نزدیکی بود نقل مکان کرده بودند .بتی روزی در جنگل نزدیک خانه شان مشغول بررسی تله ای که بود که در کنار سوراخ حیوانی بپا شده بود .ناگهان با موجود کوچک و عجیبی که یک اونیفورم بر تن داشت رو برو می گردد روی سینه  او تعدادی دکمه برای فشار دادن و در اونیفورم او شکافهایی دیده می شد .بتی  حیرت زده چند قدمی به عقب برداشته و چند قلوه سنگ از روی زمین برداشته به طرف آن موجود وحشت ناک پرتاب می کند .اما آنچه بعدا رخ می دهد او را حتی از این هم بیشتر می ترساند .بتی:من چند تا سنگریزه از جیبم در آوردم .فکر می کردم او یک حیوان است که از لابلای درختها بیرون آمده است .بطرف او سنگ پرتاب کردم آه!سنگها پس از بر خورد به چیزی  لحظه ای بین زمین و هوا معلق ماندند !!و بعد به زمین افتادند .و حالا در اینجا آدم کوچولوئی با قیافه ای عجیب ایستاده .آن موجود کوتوله دکمه ای را روی اونیفورم خود فشار می دهد و از شکاف روی اونیفورم او  ناگهان یک گلوله کوچک و نورانی به بیرون می پرد و به پیشانی او می چسبد .بتی :من  احساس خواب آلودگی می کنم و آهسته به پشت می افتم .در این لحظه بتی صداهائی را در مغز خود می شنود که دارند در مورد او صحبت می کنند .فرد :آنها در مورد چه صحبت می کنند ؟بتی :در باره من فرد :ادامه بده .بتی : آنها دارند مرا معاینه می کنند و می گویند یکسال دیگر .فرد :یکسال دیگر ؟!منظور آنها از این حرف چیست؟بتی:نمی دانم ....آنها همین الان گفتند ((او  یکسال دیگرهنوز فرصت دارد )) ...آنها می گویند که دارند مرا آماده می کنند تا چیزهائی را ببینم تا در آینده به مردم کمک کند .در جلسه بعدی فرد سعی کرد تا بتی را به خواب برد تا آشکار شود ملاقات بعدی در چه زمانی و چگونه با بیگانگان روی داده و روشن کند تا ببینیم آن شی به اندازه نخود را کی درون مغز بتی جاسازی کرده اند ولئ این افشا گری مطبوعی نبو د ...بطور خلاصه بتی در سن سیزده سالگی یک روز صبح در خانه اش در وست مینستر از خواب بر می خیزد و این در حالی است که اعضائ خانواده اش هنوز در خواب بوده اند و تصمیم می گیرد به دیدن برکه ای که در نزدیکی خانه شان وجود داشت برود . همینکه راه می افتد چیزی  مثل ماه را  در آسمان می بیند  ولی به زودی متوجه می شود که این کره ماه نیست .آن جسم کروی همانطور که از روی مزارع دور دست به سوی او پرواز می کرد بمرور بزرگتر می شد و بتی سعی می کند تا بگریزد ولی متوجه می گردد توان این کار از او سلب شده است .خاطر ه بعدی او اینست که در  نوعی محوطه اطاق مانند ایستاده و مغز او بسیار آرام است و از آن ترس فوق العاده که داشت آزاد گردیده .بتی :....یک ماه عظیم درست در آنجا در بالای تپه است(نا گهان لحن بتی از حیرت فوق العاده به وحشت بسیار زیاد تبدیل می گردد)...بزرگتر و بزرگتر می شود !!بسوی من می اید و من نمی توانم حر کت کنم مثل یک حباب بزرگ می ماند ولی مثل ماه می ماند .دارد به من نزدیک میشود .من ظاهرا نمی توانم تکان بخورم!(اندام متشنج و قیافه نا آرام بتی ناگهان ارام می شود )اوووه،اوووه، من در یک نوع اتاقی ایستاده ام که  همه جا سفید است و من کاملا احساس آرامش می کنم .و ،او ه!از اینجا به آنجا آدم کوچک های زیادی هستند که بدرون اتاق به طرف من می آیند اما آنها راه نمی روند بلکه به جلو می لغزند . حالا در برابر من متوقف می شوند .سه آدم کوتوله در برابر من ایستاده اند که خیلی مضحکند .بتی در این لحظه دو باره وقار خود را از دست می دهد و انگار دوباره  منظره این موجودات کوتوله او را به دنیای واقعیت باز می گرد اند او مضطرب است و نفس نفس می زند و بعد فریادی بلند می کشد .بتی : اگر مرا اذیت کنید پدرم شما را به چنگ خو اهد آورد !!بعد بدون دلیل ظاهری دوباره آرام می شود .درست مثل اینکه این موجودات یک نوع کنترل روحی در مورد او اعمال می کنند و مستمرا تلاش می کنند تا او را آرام نگه دارند .غیر ممکن است که بتوان حتی خلاصه ای از تمام اتفاقاتی را که برای بتی در این آدم ربائی رو یداده را در این توصیف کوتاه بازگو نمود . من سعی دارم آنجه را از نقطه های اوج این ماجرا می دانم بیان کنم .بیگانگان بتی را بر روی درتشکی نرم  و کوسن مانند که در قسمتی از کف سفینه قرار دارد و سقف آن را گنبدی شفاف تشکیل داده می خوابانند . ابزاری در دهان او قرار می دهند تا زبان او را به پائین فشار دهد .هنگامیکه او تحت هیپنوتیزم در این باره با ما صحبت می کرد حالتی داشت که انگار چیزی زبانش را به کف دهانش چسبانده بود و لحن صدای خاصی داشت .بتی با شتاب گر فتن سفینه به سمت آسمان بدرون این تشک مدور فرو میرود .اثرات روحی  این واقعه بر روی قیافه و صدای بتی و اقعا حیرت آور بود .تمام حضار حاضر در این جلسه به وضوح می توانستند اثرات نیروی جاذبه (نیرویg )را در صورت این زن آشکارا ببیننند .پوست صورت او جمع شده بود و دهان او به طرفین کشیده شده بود .برای بتی صحبت کردن در این حالت بسیار دشوار گردیده بود .سفینه سپس وارد آب می گردد ودر درون محیطی پر از آب به پیش می رود تا به مجموعه ای در زیر آب می رسد و وارد ان می شود .یکی از عجا ئبی که بتی اجازه می یابد تا مشاهده کند به نظر می رسد ((موزه زمان )) بوده باشد .در این موزه مراحل مختلف زندگی بشر امروزی دیده میشده.مجسمه هائی طبیعی در جعبه های شیشه ای قرار داشته .لباس آنها هر کدام مخصوص دوره ای بوده است .در این جعبه های نمایشی نمونه های وجود داشته بسیار شبیه زنده ها و هر کدام مربوط به دوره مشخص.بتی: در این جعبه های شیشه ای انسانهای مختلفی دیده می شوند . یک سرخپوست هم اینجاست.فرد :صحنه اطراف سرخپو ست چگونه است ؟بتی :در اطر اف او تخته سنگ هائی نوعی بوته خار هم و جود دارد نمی دانم ، اما اینها به مانند انسانها استوار نیستند ....بنظر می رسد آنها را درون یخ قرار داده با شند  و آنها کاملا بی حرکتند.بتی را با ابزار و دستگاهای عجیبی آزمایش می کنند .در مرحله ای بیگانگان به او درسی می دهند  که نشان می دهد آنها می توانند از گونه های حیات خاموش شده دوباره حیات را بیا فرینند .آنها به او می گویند ((که این درس و اقعی را بدین جهت به او  می دهند  که به خاطر بسپاری تا در آینده بشریت بتو اند آن را درک و از آن استفاده کند .))بطور آشکار بیگانگان می خواهند از طریق بتی مطلبی را درباره خودشان و رابطه ای که با حیات در روی زمین دارند برای ما بیان کنند .ما در قسمتهای بعدی بیشر به این حقایق پی خواهیم برد .یکی دیگر از پر احساس ترین بخش ها در این مباحث حادثه ربوده شدن بتی در سنین نوجوانی مربوط میشود به دیدار او از ((یگانه))The one.بیگانگان به او می گو یند که وقت آن رسیده که به ((منزل))برود و ((یگانه ))را ملاقات کند .بتی :ما به این دیوار می رسیم و در اینجا یک در بزرگ ،بزرگ،بزرگ است که از شیشه ساخته شده .فرد :آیا این در لولا هم دارد ؟بتی :نه این در بقدری عظیم است که من نمی توانم آن را توصیف کنم این دری است پس از دری دیگر و در دیگر و در دیگر و در دیگر .او در اینجا متوقف می شود و به من می گوید : که بایستم.من حالا ایستاده ام .او می گوید :((حالا تو بدرون این در خو اهی رفت تا ((یگانه))را ببینی. ادامه دارد ....<<<

نوشته شده توسط : ‏عصر مدرن

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها