تبلیغات
‏موجودات فضایی‌ - داستانهای مستند و واقعی‌ از ارتباط با موجودات فضایی

‏همه چیز در مورد تحقیقات بر روی موجودات فضایی‌

‏عصر مدرن

جستجو

 

داستانهای مستند و واقعی‌ از ارتباط با موجودات فضایی

سه شنبه 22 دی 1388   03:19 ب.ظ

رویداد های کاملا واقعی‌ خانوم بتی‌ اندرسون *** قسمت چهارم *** ( آخر)

موجودات فضایی‌

 

 بتی :ما به این دیوار می رسیم و در اینجا یک در بزرگ ،بزرگ،بزرگ است که از شیشه ساخته شده .فرد :آیا این در لولا هم دارد ؟بتی :نه این در بقدری عظیم است که من نمی توانم آن را توصیف کنم این دری است پس از دری دیگر و در دیگر و در دیگر و در دیگر .او در اینجا متوقف می شود و به من می گوید

: که بایستم.من حالا ایستاده ام .او می گو ید :((حالا تو بدرون این در خواهی رفت تا ((یگانه))را ببینی.در این هنگام بتی با حیرتی زاید الوصف متوجه می گردد که روحش از بدنش جدا شده !بتی: من  اینجا ایستاده ام و حالا دارم از بدن خودم بیرون می آیم !حالا دو تا از من وجود دارد . در اینجا دو تا من هستند ....درست مثل یک دو قلو اما او سا کت ایستاده درست مثل ان افرادی که من در آن جعبه های یخی دیدم .بتی از این در وارد می شود و لحظاتی بعد در چهره او آثار یک شادی غیر قابل وصف،خوشی بی نهایت،و در عین حال پاک ظاهر میشود .ظا هرا او در این لحظه او آن شخصیت مرموز را که بیگانگان یگانه می نامند می بیند .فرد ماکس بارها و بارها تلاش می کند که او را بطریقی مجبور سازد تا در مورد این شخصیت آسمانی صحبت کند ولی تلاشهای او نتیجه ای ندارد .بتی:این_ کلمات قادر به تو صیف جلال او نیستند .با شکوه است.او برای همه هست من نمی تو انم بیشتر بگویم .فرد :شما نمی تو انید ؟بسیار خوب.اما چرا نمی تو انید ؟بتی :برای اینکه حقیقتا این تجربه قالب است ...آنرا نمی توان توصیف کرد.واقعا نمی دانم چطور برای شما بیان کنم .برایم مقدور نیست که آنرا با کلمات برای شما توصیف کنم .فرد :آیا به شما دستور داده شده که این راز را برای کسی فاش نکنید ؟بتی : بله همین طور است اگر من می خو استم برای شما ان را توصیف کنم باز هم نمی توانستم واقعا نمی توانم .ربوده شدن بتی در نوجوانی دارای لحظات وحشتناکی هم بوده .بدترین لحظات موقعی بوده که می خواستند او را معاینه فیزیکی بکنند .بتی در حین بیان این قسمت از خاطرات درباره نحوه فرو رفتن آن گلوله نو رانی به اندازه نخود در مغزش توضیح داد . همان شی ای که در سن سی سالگی در سال 1967با سوزنی بلند و انعطاف پذیر از بینی اش بیرون آورده بودند .بتی: اینک او به من می گوید که من آماده شده ام و می گوید که بدنبال او بروم . یک در درون دیوار باز شد و بطرف بالا می رود و ما بدرون یک اتاق بزرگ و نورانی می رویم در وسط این اطاق یک جعبه وجود دارد ...او به  من می گوید بروم و روی ان دراز بکشم . من هم بسوی آن شناور می شوم و روی آن می خوابم و احساس می کنم گوئی به ان چسبیده ام .بعضی از انها را می بینم که به داخل اتاق می آیند ...لباسهای نقره ای دارند .. او به من می گوید که آرام باشم بعد از مدتی کوتاه آنها چیزی به من می دهند و او دستش را روی پیشانی من می گذارد سه نفر از آنها در اطراف من هستند او به من می گوید که بی حرکت باشم یکی از آنها به جلو من میآید او چشمم را باز می کند .نه! نه!بتی فریاد بلندی کشید همه نا امیدانه بیکدیگر نگاه کردیم ودر دل امیدوار بودیم که فرد بتواند او را آرام کند .بتی : نه! من نمی خواهم که تو این کار را با من بکنی!!ظا هرا بتی نمی تواند آن لحظات سخت را تعریف کند و بعد از مدتی ما نیز در می یابیم که علت این همه هیجان را و این راز لرزه به اندام حاظرین انداخت .بتی (فریاد می زند)آنها دارند چشم مرا از حدقه در می آورند !!فرد بلا فاصله دخالت نمود و این نوجوان را که جیغ می کشید و ناله و گریه می کرد از آن حالت دور و به حال حاضر بر گرداند .بهر حال در جلسه بعدی او بتی را با احتیاط بیشتر وا داشت تا هر آنچه را که اتفاق افتاده بود توضیح دهد .فرد :خیلی خوب آنها بعد از اینکه چشم شما را از حدقه بیرون اوردند چکار کردند ؟شما اینک سالم هستید و آن اتفاقات مربوط به دوران گذشته شماست.بتی:آنها یک سوزن بلند نورانی بر داشته اند ...تمام آن سوزن از نور بود (می درخشید)...آنها یکی از آن گلوله های کوچک شیشه ای را روی نوک سوزن قرار داده و بدرون مغز من به جایگا هی که چشم من قرار داشته فرو می کنند .من می توانم آن را در قسمت پشت سرم احساس کنم ...اوه همه جا را نور های درخشان رنگین فرا گرفته ،همه جا...آنها آن سوزن نورانی را از حدقه خالی چشم من بیرون می کشند .حالا آن موجودات در دو طرف سر من ایستاده اند .آنها سوزن های بلند فلزی دارند که به طرف سر من نگه داشته اند .حالا آنها را هم از من دور می کنند و آنجا قرار می دهند .اووووه من در آنجا دراز کشیده ام و آنها دارند مرا دوباره پرواز می دهند .بهر حال پس از آنکه چشم بتی را در حدقه قرار می دهند با استفاده از ابزاری عجیب معاینات فیزیکی متعددی از او بعمل می آورند و پس از ان او را به منزلش به کنار برکه آبی که او را از آنجا ربوده بودند باز می گردانند .این روزی سرنوشت ساز و بیاد ماندنی در سال 1950 بود .بتی در سال های 1955در سن 18 سالگی و در سال 1961در سن 24 سا لگی و در شب 25 زانویه و 1967و1973،1975،1977،1980،نیز حوادثی نیز برایش اتفاق افتاد که قسمت سوم ((ما جراهای بتی اندرسون)) به نام ((ناظران )) the watchere نام گرفت .پس از انتشار کتاب ((بتی اندرسون فاز دوم))و مصاحبه های متعدد بتی و باب با مطبوعات مجبور به تحمل شرایط سختی گردیدند و دیگر تبدیل به قومی کوچ کننده شده بودند و با خانه کاروانی خود به سفر های طولانی می رفتند و دائما تحت نظر سازمان و ارگانی بودند که گویا کمر به اذیت و ازار آنها بسته بودند دائما هلی کوپتر های سیاه بدون آرم و نشان از روی منزلشان بی هدف پرواز می کرد و یا اتو مبیلشان را تعقیب می کرد و علنا تلفنشان کنترل می شد و بسته های پستی انها بعد از بازرسی به آنها تحویل می گردید و این عوامل شدیدا باعث نگرانی آنها شده بود .ناراحت کننده تر از اینها اتفاقات و رویدادهایی بود که برای آنها روی می داد .دوره های متناوب فراموشی کامل،زمان های گمشده ،ظهور و نا پدید شدن نا گهانی اشیاء،روئیت اشیا ء پرنده غیر معمول در آسمان و تجربه خروج روح از بدن آنها را کاملا کلافه کرده بود .هر دوی آنها مرتبا نگران این احساس بودند که کسانی آنها را تحت نظر دارند .حتی سگ آنها نیز متوجه حضور موجودات نامرئی و قوای بیگانه در منزل شده بود .خلاصه اوضاع اعصاب خرد کنی شده بود ...بتی و باب تا مدتها دیگر تمایل به ادامه جلسات هیپنوتیزم نداشتند ولی به یکباره بعد مدتی انگار کسی کلیدی را روشن کرده باشد و انها خود به ابراز علاقه مندی به ادامه این مباحث نمودند و باب لوکا تحقیق زیادی در مورد پدیده باز گشت به گذشته ها کرد و بعد از مدتی در این زمینه به مهارت کامل دست یافت که این مهارت فوق العاده او در هیپنو تیزم بعد ها  در تحقیقات ما جایگاه بخصوص و ارزشمندی یافت . ماجرا از آنجا اغاز شد که بتی با تلفنی حاکی از نگرانی زیاد ابراز کرد که مدتی است کا بوسی را مکررا می بیند که در آن یک زن نقش اساسی را بازی می کند بتی با صدای لرزان تعریف می کرد که صورت متعلق به زنی است که با صورتی جوان با مو های برنگ زغال .آنچه موجب نا ارامی شدید بتی شده بود حالت فوق العاده و حشتی بود که بر چهره این زن وجود داشت .چهره این زن به قول بتی به معنای واقعی فریاد ترس و التماس را برای کمک سر داده بود .بتی بی نهایت تلاش کرده بو د تا به یاد بیاورد که این زن بیگانه کیست.زیرا او به طور فطری احساس می کرد این زن را قبل در جائی دیده و او را می شناسد . من در تماس با فرد ماکس اولین جلسه هیپنوتیزم مرحله جدید را برای 16 نوامبر 1987 تدارک دیدم .در ابتدای جلسه فرد سعی کرد تا جلسه بیشتر به مطالب خوشایند سپری گردد و این باعث نزدیکی  بیشتر بتی و فرد گردید در اواخر جلسه فرد بتی را دقایقی به هیپنوتیزم برد ولی متاسفانه ما به شکایات بتی از این چهره تو جه نمی کردیم و سعی داشتیم تا بدانیم آن سد روحی وحشتناک که سالها قبل تحقیقات ما را نیمه کاره گذاشته بود باقی است و یا نه فرد تصمیم داشت تا در این مورد زیاد عجله نکند و تنها یک سوال ساده از او درباره احتمال تماسهای دیگر بعد از این برخورد سال 1967با موجودات بیگانه بنظر کافی بود .فرد او را به برخورد بعدی هدایت کرد و با ملایمت از او سوال کرد .فرد : شما چه لباسی به تن دارید ؟بتی :لباس خو ابم را پو شیده ام-رو بدوشامبر صورتی رنگ.فرد: ایا این موجودات بیگانه به نظر شما اشنا می آیند ؟بتی:بله این موجودات به مانند همان موجودات هستند که در اشبورن هام جنوبی دیده ام (در حادثه ربودنش در سال 1967)اما قدری کوچک اندام ترند و آن البسه آبی رنگ را به تن ندارند .اینها اونیفورم نقره ای رنگ بتن دارند .فرد:آیا این موجودات با شما به ملایمت رفتار می کنند ؟بتی:اوه بله آنها فقط اینجا ایستاده اند.فرد:آیا شما می ترسید ؟بتی :نه،برای اینکه آنها -آنها طوری رفتار می کنند که با آنها احساس راحتی کنم و نترسم .فرد :آیا احساس می کنید که ممکن است انها را بشناسید ؟بتی :بله،بله من احساس می کنم ،احساس می کنم که این ماجراها دارد به انتها می رسد و یا چیزی ...که اینک زمان موعود فرا رسیده.بی اختیار من یاد واقعه سال 1967 به زمانیکه او درباره نمایش مرگ و تولد دوباره ((فونیکس ))صحبت می کرد می اندیشیدم.در آن زمان بتی شنیده بود که صدائی رسا مانند مجموعه ای از صداهای مختلف به او می گفت:صدا :تو دیدی و شنیدی، آیا می توانی درک کنی ؟بتی: نه من اصلا درک نمی کنم و نمی فهم همه اینها برای چه منظوری است وحتی چرا من اینجا هستم.صدا : من ترا بر گزیدم بتی :برای چه منظوری مرا برگزیدی؟صدا:من تو را برگزیدم(تا ازطریق تو)به دنیا نشان بدهم .بتی: چرا من اینجا آورده شدم؟صدا: برای اینکه من تو را انتخاب کردم .بتی: پس چرا به من نمی گوئی به چه منظور و برای چه؟صدا :هنوز وقت ان نرسیده ولی خواهد رسید .من به این موضوع فکر می کردم زمانی که رهبر بیگانگان یا  کوزاگا (Quazgaa) (آنطور که او را می نامیدند)با بتی وداع می کرد و او را به خانه اش در اشبورن هام جنوبی پس می فر ستاد آخرین سخنان او بنا به اظهارات بتی هشداری بود درباره وقایع آینده.  بتی: او می گو ید....در مغز من, او اسراری را به ودیعه گذارده ...این اسرار در زمان مناسب فاش خواهد شد ...او هر دو دستش را به روی شانه هایم می گذارد و بمن می گوید((فرزندم برو و استر احت کن))                                                     

                                                                                        پایان

نوشته شده توسط : ‏عصر مدرن

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها